چهرۀ پنهان
فیلمنامه
اورهان پاموک
ترجمه امیر عزتی
" هزاران هزار راز فاش خواهد شد، آن گاه که چهرۀ پنهان آشکار شود"
شیخ فریدالدین عطار
منطق الطیر
شهر ِ شهرها
یک ساعت دیواری بزرگ که تیک تاک می کند.
تیتراژ.
شب. دورنمای استانبول، شهر ِ شهرها.
نور چراغ های مساجد، کشتی ها، کاخ ها و اتومبیل ها در دل لاجوردی شب: یک دور نمای افسانه ای...
عکاس قصۀاش را آغاز می کند
در مدتی که تیتراژ ادامه دارد، فقط یک صدای، خسته و غمگین روایت می کند.
عکاس:[صدا] از من می خواهید تا قصه ای برای شما تعریف کنم... باشد، یک قصه برای شما تعریف می کنم، اما نمی دانم می توانم سفره دلم را برای شما باز کنم... هر وقت از من می خواهند تا قصه ای تعریف کنم به درخت ها فکر می کنم... به درخت های درون خواب هایم... یک وقتی قصه ای تعریف کرده بودم، سفرۀ دلم را باز کرده بودم... اما فقط من نبودم که تعریف می کردم. هر کس حکایتی تعریف می کرد... من هم، نمی دانم چرا، داشتم به درخت ها فکر می کردم... ولی آن زمان جوان بودم... نه، من دیگر جوان نیستم.
عکاس در کادر... جوانی بیست و هفت هشت ساله که بسیار زود شکسته شده... سر و وضعی پریشان، اصلاح نکرده، غمگین، اما کاملاً بی حوصله نیست... در برابر پرده ای ضخیم و سنگین، شاید در یک کلوب، یا در مکانی تفریحی یا جایی شبیه به آن نشسته است. پیداست که با چنین مکان هایی آشنایی دارد... از تعریف کردن قصه و توجهی که به او شده، خشنود است. غمگنانه، محزون و از روی باور تعریف می کند، اما حس شوخ طبعی هم دارد...
عکاس: جوانی ام در گذشته های دور، در شروع قصه ای که می خواهم تعریف کنم، جا ماند... آن زمان ها، جوان بودم، پر حرارت، با حرف های پدرم مخالفت می کردم... فکرم دنبال درس خواندن در استانبول بود... اول استانبول، بعد درس خواندن... به حرف پدرم گوش ندادم، جدا شدم... او هم پول تو جیبی مرا قطع کرد... با کمک یکی از فامیل ها این کار را پیدا کردم... هرگز به فکرم نمی رسید که شغلی به عنوان عکاسی در کلوب های شبانه وجود داشته باشد. فکر می کردم حداکثر تا شش ماه با پدرم آشتی می کنم. ولیی نه، شش ماه بعد کسی که دنبالم آمد، پدرم نبود، یک آدم مرموز بود... این آدم- که بعدها فهمیدم خدمتکار است- مرا به خانه ای در کوچه های حومه شهر برد... آنجا یک زن... زنی زیبا و خوش برخورد، از من خواست تا عکس هایی را که در کلوب ها، سر میزهای میگساری، گرفته بودم، برایش ببرم... هر روز صبح... نگفت که عکس ها را برای چه می خواهد. در مقابل این کار پول خوبی پیشنهاد کرده بود. قبول کردم.
در کادر دست زنی در حال تماشای عکس هایی که عکاس آورده، دیده می شود. عکس ها را یکی یکی به هم می ریزد.
عکس هایی که در کلوب های شبانه گرفته شده اند...
چهره هایی غمگین، محزون...
مردانی سیبیلو که مشروب می نوشند...
چهره هایی گرفته یا تهی.
مردان بیشماری که در اطراف میزها جمع شده اند...
آدم هایی که به شکلی غریب ایستاده اند، آدم هایی با سگرمه های در هم رفته، آدم هایی با خنده های بی معنا، آدم هایی که به دوربین چپ چپ نگاه می کنند، آدم هایی که جام های شان را بلند کرده اند، آدم های بی قرار...
چهره مردانی که به هم شباهت دارند، یا شبیه نیستند...
عکاس: [صدا] بعد از این که تمام شب را عکاسی می کردم، عکس ها را در حمام ظاهر و چاپ می کردم، طرف های صبح کمی در اتاق کوچک خودم استراحت می کردم و بعد به راه می افتادم. وقتی زیر درختان لخت بلوط شهری که تازه در صبحی مه آلود از خواب بیدار شده بود، راه می رفتم به این فکر بودم که زن در این عکس ها به دنبال چه چیز می گردد.
درختان بلوط از درون اتومبیلی در حال حرکت دیده می شود. شاخه های درخت ها، آرام آرام، در سکوت رد می شوند...
عکاس:[صدا] این کار نزدیک به دو سال طول کشید... هر روز صبح با هیجان عکس هایی را که در دستم بود می قاپید، پشت میزش می نشست و مدتی طولانی به چهره هایی که عکس های شان را گرفته بودم، نگاه می کرد... تنها چیزی که درباره اش می دانستم، عکسی بود که در کودکی به همراه پدرش گرفته بود... سال ها بعد بود که فهمیدم به دنبال چیست.
در خانه زن
یک ساعت بزرگ دیواری در حال تیک تاک کردن است. صبح.
زن در اتاقی بزرگ و خالی در پشت میزش و عکاس در جهت مخالف او، روی کاناپه ای در برابر هم نشسته اند.
زن حدود سی و پنج ساله است، خوب به خودش رسیده...
عکس هایی را که عکاس برایش آورده، بررسی می کند. بعضی ها را جدا می کند، با ذره بین بررسی می کند، بعضی را نیز بدون این که اهمیت بدهد، کنار می گذارد.
در کاری که می کند خیلی زود استاد شده، به سرعت حرکت می کند. با قیچی چهره ای را از یک عکس می برد. سیگارش را می کشد.
عکاس که روی کاناپه نشسته، از سویی با حواس پرتی آلبوم عکسی را تماشا می کند و از سویی دیگر با گوشه چشم زن را می پاید.
نگاه عکاس به عکسی درون قاب روی دیوار ثابت می شود.
در عکس مردی چهل و چند ساله با شلوار سوارکاری و دختر کوچکی حدوداً ده ساله، در برابر یک اتومبیل امریکایی دهه شصتی ایستاده اند.... در پشت سرشان یک درخت بزرگ و با ابهت...
زن، عکس ها را با دقت یک تمبرشناس بررسی می کند. سیگار به دست.
روی یک عکس توقف می کند، می خندد.
زن: چهره این آدم آن قدر خالی و غمگین است که فوراً فهمیده می شود: باید سه بچه داشته باشد... بچه ها از صبح تا شب با هم دعوا می کنند... او هم در رویاهایش تصویر خانه ای ییلاقی را می بیند.
عکس دیگری برمی دارد... بی حوصله به نظر می رسد. و سپس عکسی دیگر...
هنگام بررسی عکسی دیگر ناگهان تحت تاثیر قرار می گیرد. عکس را با ذره بین به دقت بررسی می کند.
عکاس، احساس می کند که زن چهره ای متفاوت پیدا کرده است...
زن از پشت میزش بلند شده و به طرف پنجره می رود، عکس را یک بار دیگر زیر نور آفتاب بررسی می کند.
زن: این آدم عکس های دیگری هم دارد؟
عکس یک دسته عکس از درون کیفش بیرون آورده، به زن نزدیک می شود.
عکاس: همه اش اینجاست...
عکاس از میان عکس ها، عکس دیگری را انتخاب کرده و به طرف زن دراز می کند.
در این عکس سه نفر وجود دارند. سه مرد در حال به هم زن جام های شان.
مردی که در طرف چپ قرار دارد، کسی که چهره ای با معنی دارد، توجه زن را جلب کرده است.
زن: دیگر؟
عکاس: نیست، عکس دیگری نگرفتم.
زن[خشمگین]: برای چی؟
عکاس: یک صورت مثل بقیه...
زن می نشیند. به چهره درون عکس به دقت نگاه می کند.
زن: نیست... چهره اش حکایتی تعریف می کند... پدرم همیشه می گفت یک چهره با معنا همیشه قصه ای تعریف می کند...
عکاس: آین آدم کی هست؟
زن: نمی دانم...[به فکر فرو رفته] اما حس می کنم انگار سال هاست که او را می شناسم.
زن با حالتی دوست داشتنی می پرسد.
زن: می توانی او را برای من پیدا کنی؟
عکاس:[تعجب کرده ] پیشخدمت را می شناسم... از او می پرسم...
زن: عکس های دیگری از او بگیر... می خواهم کاملاً مطمئن بشوم که خودش است.
عکاس خارج می شود.
زن دوباره به چهره درون عکس نگاه می کند. چیزی به فکرش رسیده است.
به سرعت دویده و در بیرونی را باز می کند.
عکاس را که در حال پایین رفتن از پله هاست، صدا می کند.
زن: از او بپرس در زندگی دلش بیشتر از همه چی می خواهد...
زن در را می بیند.
زن به محض تنها شدن، انگار با حال و هوایی رویایی پوشانیده می شود.
مانند دختر کوچکی که با خودش بازی می کند، شروع به زیر لب صحبت کردن با خودش می کند.
انگار که چیزی را به یاد می آورد.
زن: از او بپرس در خواب هایش چه می بیند... این که خواب هایش به آخر می رسد یا نه... یا این که فراموش شان می کند؟ آیا چهره ها درون خواب هایش پاک می شوند؟ با هم قاطی می شوند؟ به یاد می آورد، آیا می تواند خودش باشد؟
در میخانه
عکاس از کوچه های بی اوغلو می گذرد.
وارد یک میخانه می شود.
در آسودگی پا گذاشتن به مکانی آشنا به طرف انتهای سالن می رود، وارد آشپزخانه می شود.
در آشپزخانه، پیشخدمت چاق در برابر آینه سرگرم اصلاح صورت خویش است. صورتش با کف پوشانده شده است.
در طرف چپ آشپز در حال کندن پوست سیب زمینی است.
عکاس به طرف آشپز چاق می رود.
عکاس: تیغ سلمانی استفاده می کنی.
گارسون چشم از آینه برنمی گیرد.
گارسون: یک بار به خودم گفتم از ژیلت استفاده کنم، فکر کردم از زیر کف ها صورت کس دیگری بیرون خواهد آمد. هاه ها.. سی و پنج سال تمام است که این تیغ را دارم. او هم اصلاً به من خیانت نکرده...نگاه کن، ببین... از زیر، صورت خودم داره میاد بیرون....
عکاس از کیفش عکس را بیرون می آورد و به صورت ساعت ساز اشاره می کند.
عکاس: این را می شناسی؟
گارسون از گوشه چشم نگاه می کند.
گارسون:نه.
عکاس این بار به آدمی که در طرف دیگر است اشاره می کند.
عکاس: این یکی؟
گارسون:برای چی می پرسی؟ [سکوت] برادر زن من است... راننده اتوبوس شهری است...
عکاس: کدام خط؟
گارسون:ایوپ- امین اونو.
در اتوبوس ایوپ-امین اونو
عکاس، از روی صندلی اتوبوس که نشسته به طرف جایی که راننده قرار دارد، نگاه می کند.
تصویر راننده در آینه داخل اتوبوس ... تصویر خانه ها، ساختمان های قدیمی، آتلیه ها...
عکاس به طرف راننده می رود، تصویر را به او نشان می دهد.
راننده ابتدا متوجه نمی شود، اما بعد شخصی را که در عکس وجود دارد می شناسد.
راننده: تو این عکس را گرفتی...
عکاس: دنبال این آدم می گردم...کیف اش را فراموش کرده.
راننده:فراموش می کند، غمگین است-توی خودش است-...ساعت ساز است...
عکاس:مغازه اش کجاست؟
راننده: وقتی رسیدیم نشانش می دهم.
مغازه ساعت ساز
کوچه ای که در آن لباس های شسته شده روی بندها آویزان است. یک درخت چنار کهنسال، یک خانه قدیمی.
عکاس به طرف مغازه ساعت ساز می رود.
به ویترین اش نگاه می کند.می کوشد تا داخل را تشخیص بدهد.
اندکی بی قرار و کنجکاو است، هنگام باز کردن در زنگی که به در بسته شده، به صدا در می آید.
تعجب کرده است. صدای تیک تاک ساعت ها.
در مقابل پیشخوان مغازه یک مرد کوتوله شیک پوش، و در پشت آن ساعت ساز ایستاده اند.
ساعت ساز ساعتی را که تعمیر کرده به مشتری اش برمی گرداند.
ساعت ساز: بله... امیدوارم همیشه ساعت های خوشی به شما نشان بدهد...
کوتوله، ساعت جیبی را به گوش خود می چسباند، با رضایت گوش می دهد.
کوتوله: کار می کند!
ساعت ساز: همان صدای قبلی را هم می دهد؟
کوتوله:[راضی] کاملاً صدای قبلی خودش.
کوتوله، با دقت ساعت را در جیب جلیقه اش می گذارد، خارج می شود.
صدای زنگ در.
ساعت ساز، عکاس را می بیند.
ساعت ساز: خوش آمدید.
عکاس، ساعتی را که به دستش دارد، باز کرده و روی پیشخوان می گذارد.
عکاس: یک نگاهی به این می اندازید؟
ساعت ساز: ایرادش چیست؟
عکاس:[چیزی سر هم می کند] یک ایرادی دارد، ولی من نمی دانم.
ساعت ساز ساعت را برمی دارد، بلافاصله با مهارت آن را باز می کند. انگشتانش با تجربه است.
یک بی قراری...
عکاس: فکر می کردم ساعت ها دیگر خراب نمی شوند.
ساعت ساز: برای چی؟
عکاس: آخر دیگر ساعت ها ساخته دست آدم ها نیست.
ساعت ساز: اما مال تو ساخته دست انسان است.گوش کن.
[ساعت را به طرف عکاس دراز می کند] کوک اش تمام شده
ساعت ساز: از کجا فهمیدید ایرادی دارد؟
عکاس: این طوری حس کردم... بی قرارم می کرد....
ساعت ساز: اگر همه این قدر احساس داشتند، دنیا کاملاً جهان دیگری می شد...یک قطعه، که به عقل هیچ کس نمی رسد روی قلب ساعت ات نصب می کنم، دیگر نه ساعت و نه تو بی قرار نخواهید شد.
ساعت ساز از پشت پیشخوان بلند می شود. به پستوی مغازه می رود. عکاس دکان را بررسی می کند، گرفته است.
ساعت ها، صدای تیک تاک ساعت ها.
به پاندول جالب یک ساعت تزئینی دست می زند.
ساعت ساز با قطعه ای در دست از پستوی مغازه به پشت پیشخوان برمی گردد.
عکاس: برای آرامش داشتن باید در چنین مغازه ای کار کرد؟
ساعت ساز: رازی در مغازه نیست، درون ساعت هاست.
عکاس: چیست این راز؟
ساعت ساز: دقیقاً نمی دانم چیست... اما وقتی عصر مغازه را می بندم و به خانه می روم... خانه ساکت است. آن قدر ساکت که حس می کنم انگار صدای تیک تاک ساعت های مغازه را می شنوم... بعد از بستن درها و پایین کشیدن کرکره، به کار کردن ساعت ها درون تاریکی فکر می کنم. همه، درون مغازه ای تاریک و خالی، در یک لحظه...این فکر آرامش ام را به هم می ریزد، مرد جوان...
کار ساعت تمام شده. ساعت ساز آن را به طرف عکاس دراز می کند.
عکاس: چقدر می شه؟
ساعت ساز شانه هایش را به معنای هیچ بالا می اندازد.
عکاس، یک لحظه جسارت پیدا می کند.
سوال های زن را به یاد آورده است.
عکاس: در زندگی- بیشتر از همه- دلت می خواست چه اتفاقی بیفتد؟
ساعت ساز یک لحظه فکر می کند.
ساعت ساز: دلم می خواست ساعت ها را به آدم ها بشناسانم...ظرافت مکانیسم شان، ترسناک بودن فنرها، تاریکی چرخ ها... امروزه دیگر هیچ کس به این فکر نیست که ساعت چیست...شاید به همین دلیل است که انسان ها غمگین هستند، بلکه به همین خاطر است که قصه خودشان را نمی توانند تعریف کنند.. دیگر حس نمی کنند که چه روحی در پشت عقربه های ساعت شمار و دقیقه شمار وجود دارد... دلم می خواست می توانستم اسرار ساعت ها را برای انسان ها تعریف کنم...آن زمان مثل این که از خواب بیدار شده باشند، چشم شان را به دنیا بازمی کردند... از غم و غصه های شان رها می شدند، شاید موفق می شدند سرگذشت خودشان را تعریف کنند...
عکاس و ساعت ساز برای لحظه ای چشم در چشم هم می دوزند.
ساعت ساز سرش را روی پیشخوان و وسایل اش خم می کند، عکاس از مغازه خارج می شود.
در برابر مغازه یکی دو قدم برداشته، می ایستد.چیزی به یاد آورده است.
عکاس دوباره داخل مغازه می شود.
با عجله عکسی از ساعت ساز می گیرد.
با روشن شدن دوباره نور فلاش ساعت ساز با اشاره دست از او می خواهد که ادامه ندهد.
عکاس: متشکرم!
با خروج عکاس، ساعت ساز دوباره به دنیای خود فرو رفته است. زنگ در!
سخنرانی پاموک در مراسم نوبل ٢٠٠٦








